تبليغاتX
فرشته کوچولوی شیطون

فرشته کوچولوی شیطون

بعد از این آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است

اجازه هست؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ریاست محترم دل! اینجانب عشق، فارغ التحصیل رشته محبت از

دانشگاه عاشقان، افتخار دارم دریکی از شعبه های قلب شما انجام وظیفه کنم!

              اجازه می دهید؟؟؟

        دلم واستون یه ذره شده

               بووووووود

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 16:29  توسط سحری  | 

می خواهم با همه لجبازی کنم،حتی با تقدیرم...

قلم سرنوشت را از دستش می گیرم و شروع به نوشتن می کنم.

همه فاصله ها را خط می زنم.آنچه مانده فقط تو هستی و عشق...

با تعجب نگاهم می کند!شرمزده نگاهم را می دزدم و می گویم:ببخش.

فقط دلگیر و دلتنگم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:10  توسط سحری  | 

چگونه؟!!!!

زمزمه های دلتنگی ام را با نسیم دریا به تو می رسانم

تا صدای گریه هایم را بشنوی. از وقتی رفتی خنده از لبانم خشکید

و بهار جایش را به خزان داد،چگونه تقدیر را ببخشم وقتی می دانم که دیگر

بر نمی گردی؟؟؟

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:2  توسط سحری  | 

عشق

آرام می آید و تو حتی صدای قدم هایش را نمی شنوی و حتی اورا نمی بینی و شاید حضورش

را هم حس نکنی.

آرام در جانت رخنه می کند،در تمام وجودت ریشه می زند و زندگی ات را تسخیر می کند

و تو چیزی در رگهایت حس می کنی که آرام و قرارت را می برد.

       واین همان عشق است که در جانت

                 رخنه می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:53  توسط سحری  | 

دوستی

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم

من میخواستم یه سوال بپرسم به جواباتونم واقعا نیاز دارم پس لطفا جوابی که میدین از ته دلتون

باشه

نظرتون درباره رابطه دختر و پسر چیه منظورم این دوست شدنای

امروزیه ینی واقعا الانم دوست داشتن واعی وجود داره هم دخترا نسبت

به پسرا هم بر عکس؟؟؟

آیا الانم پسری هست که دختریو به خاطر خودش بخواد نه چیزای دیگه

و بازم بر عکس؟؟؟(البته جسارت نباشه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:20  توسط سحری  | 

دوستون دارم

دوست داشتن مثل بازیه الاکلنگ میمونه

همیشه اونیکه عاشقتره خودشو میاره

پایین تا عشقش از بالا بودن لذت ببره

دوستون دارم

یه

عالمه هرچی

بگین

بازم کمه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:13  توسط سحری  | 

شبهای زندگی

این را زمانی نوشتم که باران می بارید و بغض ابر شکست.

می خواستم واژه آسمان را ترجمه کنم، اما وسعت بی نظیرش مانع شد. می خواستم سکوتم را

توصیف کنم اما غرش آسمان مانع شد. شبی دیگر می خواستم از ستاره را بنویسم ،اما ماه مرا

مجذوب خود کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:1  توسط سحری  | 

مسافر باران

می خواهم تو را توصیف کنم،اما چگونه؟!کلمات از وصف تو عاجزند،در قطره های لطیف باران و لابه لای

گلبرگهای گل سرخ و میان بالهای رنگارنگ شاپرکها در جستجوی تو هستم.

سراغت را از پرستوهای مهاجر و قاصدکهای خوش خبر می گیرم و هر روز به دنبال رد نگاهت

از کوچه های دلتنگی عبور و عطر یادت را دنبال می کنم. می دانم که تو همچون بهار تا ابد ماندگار

و جاودانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:31  توسط سحری  | 

دلتنگ قصه های تو

دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بی قرار.

دلتنگ قصه های تو تا دباره گم شوم در عاشقانه های شیرین و فرهاد.

در سوز و گداز لیلی و مجنون.دلتنگ روزهای آزادی می شوم گرچه تبعیدم به دورترین مکان دل تو...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:0  توسط سحری  | 

حدیث چشمانت

در امتداد نگاهت گم کردم تمام آرزوهایم را،می خواستم سرآغاز نگاهت باشم تا لبریز شوم از عطر با تو بودن.می خواستم این بار عاشقانه به زندگی بنگرم!

من تو را در بی کران این دنیای وانفسا گم کرده ام و حرف نگاه من و تو ناتمام مانده است.

کجاست حدیث چشمانت تا من پایانش باشم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:50  توسط سحری  | 

بازم اومدم

سلام سلام...

من اومدم جای همتون خیلی خالی بود. خیلی خوش گذشت

برای همتون دعا کردم

دلم برای همتون تنگ شده بود

امیدوارم تابستون خوووووووووووووووووبی داشته باشین

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:54  توسط سحری  | 

سلام و سلام و صد سلام

دلم واسه همتون تنگ شده بود به خدا شرمنده دیگه می دونید امتحاناو درس و مشقا اجازه نمی داد

این نوشته واسه خداحافظیه آخه دارم میرم مکه. دیگه حلال کنید

دوستون دارم

به امید دیدار دوباره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:21  توسط سحری  | 

خواستگاری

سردش بود،نفس گرم گاوها توی بوی کاه و کاهگل،ابرهای کوچک می ساخت.به زندانی شدن توی طویله همان قدر عادت داشت که به زخمها و کبودی روی تنش.

-بیا دختر،پرنده خوشبختی روی شانه ات نشسته، پسر خان خاطرت را خواسته!

صدای پدر ترس را مثل تیغ فرو کرد زیر پوستش،کتاب را قایم کرد زیر کاهها.پسر کوچک خان را همه ده به شیرین عقلی می شناختند.نه را که گفت،خنده های ابلهانه پسر خان آتش پدر را برای کتک زدن تندتر کرد.خوب یادش هست.دست پدر که بالا رفت برای آخرین بار،به جای بدن او روی قلب خودش فشرده شد. قلب پدر که ایستاد و روی زمین افتاد پسر خان هنوز می خندید.

-خانوم دکتر مددجوی بعدی را بفرستم تو؟

کتاب را بو کرد و توی کشو گذاشت.آنقدر سختی کشیده بود که بتواند مرهم خستگی دیگران باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:28  توسط سحری  | 

ساده

ساده صداقت را هجی کردم.ساده پدر را نقاشی کردم،چشمانش را آبی آبی مثل دریا،خانه را ساده ساده کشیدم.کوچک و صمیمی با دلواپسی ها و رنجهای تمام نشدنی مادر این فرشته عشق و ایثار...

ساده با خدا حرف می زنم.دستانم وقتی به آسمان بلند می شود خدا را نزدیکتر از همیشه حس می کنم.

ساده با اشکهایم وضو می گیرم و بر سجاده نماز می گذارم... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:3  توسط سحری  | 

اشک شیشه

می زند باران به شیشه

                                  شیشه اما سرد و سنگین

بی تفاوت،تلخ و خاموش

                                   شاید از یک غصه غمگین

شیشه در اوج سپیدی

                                  خسته از دلواپسی ها

من نشسته گنگ و مبهم

                                   می رسم تا عمق رویا

آسمان همچو دل من

                                 خیس خیس از بی وفایی

بر لبم نام تو دارم

                                    ای بهار من کجایی؟

تا به کی چون شیشه ماندن

                                     در نگاه قاب تقدیر

من همه میل رسیدن

                                   دل ولی بسته به زنجیر

آمدم تا چشمهایت

                                    در دلم عشقی بکارد

تو ولی گفتی که برگرد

                                 شیشه احساسی ندارد

می زند باران هنوز آه

                                این چنین،غم در دل کیست

دست من بر شیشه لغزید

                                شیشه هم با بغض بگریست

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:10  توسط سحری  |