تبليغاتX
دوریها
دوریها

بعد از این آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است

می خواهم با همه لجبازی کنم،حتی با تقدیرم...

قلم سرنوشت را از دستش می گیرم و شروع به نوشتن می کنم.

همه فاصله ها را خط می زنم.آنچه مانده فقط تو هستی و عشق...

با تعجب نگاهم می کند!شرمزده نگاهم را می دزدم و می گویم:ببخش.

فقط دلگیر و دلتنگم.

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:10 توسط کوچیکه شما سحر| |
سلامممممممممممممممممممممممم

خسته نباشین البته به اونایی که امتحان دارن مثل من به خدا دیگه خسته شدم

ببخشین من بهتون سر نزدم دوباره از تابستون مزاحمتون می شم بالاخره

خسته شدم انقدر شیطونی نکردم دیگه

عاشقتونمممممممممممممممممممممممممممم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:51 توسط کوچیکه شما سحر| |
سلام...

من دوباره اومدم با سوال می دونم از دستم کفری شدین

خواب دعفام نکنین گناه دالم

به نظره شما من چه جور دختریم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لطفا تعارف نکنین چون من اصلا نتراحت نمی شم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:46 توسط کوچیکه شما سحر| |
سلاممممممممممممممممممممم

بازم عیدتون مبارک

تعطیلات خوش گذشت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به من که یه عالمه خوش گذشت

راستی یه خبر دارم

.

.

.

.

.

.

امروز تفلدمه

ولی من یه کم نلاحتم چون دوشت ندالم بزرگ بشم

حالا اکشالی ندارم مجبورم دیگه

 بایدکادوهارو بچسبم یه عالمه کادویه خوکشل گرفتم آخه تو فامیل همه منو

بیشتر از بقیه دوست دارن

خودمم نمی دونم چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تفلدم مبالکککککککککککککککککککککککککککککککککککک

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:57 توسط کوچیکه شما سحر| |
سلام........

آخ جوووووووووووووووووووووووووون... عید داره میاد

شمارو نمی دونم ولی من که انقدر خوشحالم که با این خوشحالیم

کل فامیلو به وجد آوردم

ایشالا... امسال به همه آرزوهاتون برسین و خوش بخت بشین

(بیکار نشین، بگو آمین)

امیدوارم با اومدن سا جدید ما هم نو بشیم

بازم عیدتون مبالککککککککککککککککککککککککککککککککککک

عیدیه من یادتون نره

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:13 توسط کوچیکه شما سحر| |
زمزمه های دلتنگی ام را با نسیم دریا به تو می رسانم

تا صدای گریه هایم را بشنوی. از وقتی رفتی خنده از لبانم خشکید

و بهار جایش را به خزان داد،چگونه تقدیر را ببخشم وقتی می دانم که دیگر

بر نمی گردی؟؟؟

                        

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:2 توسط کوچیکه شما سحر| |
سلاممممممممممممممممممم

خووووووووووووووفین دوستای گلم

من چند وقتی نیستم یعنی کاری برام پیش اومده

نمی تونم زیاد بهتون سر بزنم

          دوستون دارم به اندازه آسمون

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:18 توسط کوچیکه شما سحر| |
خووووووووووفین جیگملای من

من دوباره سوال دارم ببخشین من انقدر سوال می کنما

آخه یه تحقیق دارم بهترین جا هم برای جواب سوالام اینجاست چون جوابای پست

قبلی خیلی کمکم کرد

ازتونم واقعا ممنوووووووووووووووووووووووووووووووونم

            شما دوست دارین خصوصیات همسر آیندتون چی باشه؟

                یا اونایی که ازدواج کردن چه خصوصیاتی

                              مد نظرشون بوده؟

           بازم خیلی،خیلی ممنوووووووووووووووووووووووون

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:37 توسط کوچیکه شما سحر| |
آرام می آید و تو حتی صدای قدم هایش را نمی شنوی و حتی اورا نمی بینی و شاید حضورش

را هم حس نکنی.

آرام در جانت رخنه می کند،در تمام وجودت ریشه می زند و زندگی ات را تسخیر می کند

و تو چیزی در رگهایت حس می کنی که آرام و قرارت را می برد.

       واین همان عشق است که در جانت

                 رخنه می کند

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:53 توسط کوچیکه شما سحر| |
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم

من میخواستم یه سوال بپرسم به جواباتونم واقعا نیاز دارم پس لطفا جوابی که میدین از ته دلتون

باشه

نظرتون درباره رابطه دختر و پسر چیه منظورم این دوست شدنای

امروزیه ینی واقعا الانم دوست داشتن واعی وجود داره هم دخترا نسبت

به پسرا هم بر عکس؟؟؟

آیا الانم پسری هست که دختریو به خاطر خودش بخواد نه چیزای دیگه

و بازم بر عکس؟؟؟(البته جسارت نباشه)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:20 توسط کوچیکه شما سحر| |
دوست داشتن مثل بازیه الاکلنگ میمونه

همیشه اونیکه عاشقتره خودشو میاره

پایین تا عشقش از بالا بودن لذت ببره

دوستون دارم

یه

عالمه هرچی

بگین

بازم کمه

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:13 توسط کوچیکه شما سحر| |
این را زمانی نوشتم که باران می بارید و بغض ابر شکست.

می خواستم واژه آسمان را ترجمه کنم، اما وسعت بی نظیرش مانع شد. می خواستم سکوتم را

توصیف کنم اما غرش آسمان مانع شد. شبی دیگر می خواستم از ستاره را بنویسم ،اما ماه مرا

مجذوب خود کرد...

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:1 توسط کوچیکه شما سحر| |
می خواهم تو را توصیف کنم،اما چگونه؟!کلمات از وصف تو عاجزند،در قطره های لطیف باران و لابه لای

گلبرگهای گل سرخ و میان بالهای رنگارنگ شاپرکها در جستجوی تو هستم.

سراغت را از پرستوهای مهاجر و قاصدکهای خوش خبر می گیرم و هر روز به دنبال رد نگاهت

از کوچه های دلتنگی عبور و عطر یادت را دنبال می کنم. می دانم که تو همچون بهار تا ابد ماندگار

و جاودانی...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:31 توسط کوچیکه شما سحر| |
دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بی قرار.

دلتنگ قصه های تو تا دباره گم شوم در عاشقانه های شیرین و فرهاد.

در سوز و گداز لیلی و مجنون.دلتنگ روزهای آزادی می شوم گرچه تبعیدم به دورترین مکان دل تو...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:0 توسط کوچیکه شما سحر| |
در امتداد نگاهت گم کردم تمام آرزوهایم را،می خواستم سرآغاز نگاهت باشم تا لبریز شوم از عطر با تو بودن.می خواستم این بار عاشقانه به زندگی بنگرم!

من تو را در بی کران این دنیای وانفسا گم کرده ام و حرف نگاه من و تو ناتمام مانده است.

کجاست حدیث چشمانت تا من پایانش باشم؟

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:50 توسط کوچیکه شما سحر| |